به نام خدا × من این وبلاگو همینطوری ساختم ! اما اگه بازدید و نطرات خوب باشه قول میدم فوقالعاده کار کنم ! وبلاگ اصلیم روی یه سرویس دیگه است.
در خبر آمد كه آن معاویه خفته بُد در قصر در یك زاویه
70.2 قصر را از اندرون در بسته بود كز زیارتهای مردم خسته بود
70.3 ناگهان مردی ورا بیدار كرد چشم چون بگشاد پنهان گشت مرد
70.4 گفت اندر قصر، كس را ره نبود كیست كاین گستاخی و جرات نمود؟
70.5 ِگرد برگشت و طلب كرد آن زمان تا بیابد زآن نهان گشته، نشان
70.6 از پس در مدبری را دید، كاو در پس پرده نهان میكرد رو
70.7 گفت هی، تو كیستی؟ نام تو چیست؟ گفت نامم فاش ابلیس شقی است
70.8 گفت بیدارم چرا كردی به جد؟ راست گو، با من مگو بر عكس و ضد
70.9 گفت هنگام نماز آخر رسید سوی مسجد زود میباید دوید
70.10 عجلوا الطاعات قبل الفوت گفت مصطفی چون دُرّ وحدت را بسُفت
70.11 گفت نی نی، این غرض نبود ترا كه به خیری رهنما باشی مرا
70.12 دزد آید از نهان در مسكنم گویدم كه پاسبانی می كنم
70.13 من كجا باور كنم آن دزد را؟ دزد كی داند ثواب و مزد را؟
70.14 خاصه دزدی چون تو، قطاع الطریق از چه رو گشتی چنین برمن شفیق؟
71. جواب گفتن ابلیس معاویه را
71.1 گفت ما اول فرشته بوده ایم راه طاعت را بجان پیموده ایم
71.2 سالكان راه را محرم بُدیم ساكنان عرش را هم دم بُدیم
71.3 پیشه ی اول كجا از دل رود؟ مهر اول كی ز دل بیرون شود؟
71.4 در سفر گر روم بینی یا ُختن از دل تو كی رود حُب الوطن؟
71.5 ما هم از مستان این می، بوده ایم عاشقان درگه وی بوده ایم
71.6 ناف ما بر مهر او ببریده اند عشق او در جان ما كاریده اند
71.7 روز نیكو دیده ایم از روزگار آب رحمت خورده ایم از جویبار
71.8 نه كه ما را دست فضلش كاشتست؟ از عدم ما را نه او برداشتست؟
71.9 ای بسا كز وی نوازش دیده ایم در گلستان رضا گردیده ایم
71.10 بر سر ما دست رحمت مینهاد چشمهای لطف بر ما میگشاد
71.11 در گه طفلی، كه بودم شیر جو گاهوارم را كه جنبانید؟ او
71.12 از كه خوردم شیر، غیر شیر او؟ كه مرا پرورد، جز تدبیر او؟
71.13 خوی كان با شیر رفت اندر وجود كی توان آن را ز مردم واگشود؟
71.14 گر عتابی كرد دریای كرم بسته كی گردند درهای كرم؟
71.15 اصل نقدش لطف و داد و بخشش است قهر بر وی چون غباری از غش است
71.16 از برای لطف عالم را بساخت ذره ها را آفتاب وی نواخت
71.17 فرقت از قهرش اگر آبستن است بهر قدر وصل او دانستن است
71.18 میدهد جان را فراقش گوشمال تا بداند قدر ایام وصال
71.19 گفت پیغمبر كه حق فرموده است قصد من از خلق، احسان بوده است
71.20 آفریدم تا ز من سودی كنند تا ز شهدم دست آلودی كنند
71.21 نی برای آن كه من سودی كنم و ز برهنه من قبائی بركنم
71.22 چند روزی گر ز پیشم رانده است چشم من در روی خوبش مانده است
71.23 كز چنان رویی، چنین قهر، ای عجب هر كسی مشغول گشته در سبب
71.24 من سبب را ننگرم، كان حادث است زانكه حادث، حادثی را باعث است
71.25 لطف سابق را نظاره میكنم هر چه آن حادث، دو پاره میكنم
71.26 ترك سجده، از حسد گیرم كه بود آن حسد از عشق خیزد، نز جحود
71.27 هر حسد از دوستی خیزد چنین كه شود با دوست غیری همنشین
71.28 هست شرط دوستی، غیرت پزی همچو شرط عطسه، گفتن دیر زی
71.29 چونكه بر نطعش جز این بازی نبود گفت بازی كن، چه دانم در فزود؟
71.30 آن یكی بازی كه بَد من باختم خویشتن را در بلا انداختم
71.31 در بلا هم میچشم لذات او مات اویم، مات اویم، مات او
71.32 چون رهاند خویشتن را؟ ای سره هیچ كس در شش جهت، از شش دره
71.33 جزو شش، از كلّ شش، چون وارهد؟ خاصه كه، بیچون مر او را كژ نهد
71.34 هر كه در شش، او درون آتش است اوش برهاند كه خلاق شش است
71.35 خود اگر كفر است و، گر ایمان او دست باف حضرت است و آن ِ او
72. باز تقریر كردن معاویه با ابلیس مكر او را
72.1 گفت امیر او را، كه اینها راست است لیك بخش تو از اینها كاست است
72.2 صد هزاران چو مرا تو رَه زدی حفره كردی، در خزینه آمدی
72.3 آتشی، از تو بسوزم، چاره نیست كیست كز دست تو جامه پاره نیست؟
72.4 طبعت ای آتش، چو سوزانیدنیست تا نسوزانی تو چیزی، چاره نیست
72.5 لعنت این باشد كه سوزانت كند اوستاد جمله دزدانت كند
72.6 با خدا گفتی، شنیدی رو برو من چه باشم پیش مكرت؟ ای عدو
72.7 معرفتهای تو چون بانگ صفیر بانگ مرغانست، لیكن مرغ گیر
72.8 صد هزاران مرغ را، آن ره زدست مرغ غره، كاشنائی آمدست
72.9 در هوا چون بشنود بانگ صفیر از هوا آید شود اینجا اسیر
72.10 قوم نوح از مكر تو در نوحه اند دل كباب و سینه شرحه شرحه اند
72.11 عاد را تو باد دادی در جهان در فکندی در عذاب و اندُهان
72.12 از تو بود آن سنگسار قوم لوط در سیاه آبه ز تو خوردند غوط
72.13 مغز نمرود از تو آمد ریخته ای هزاران فتنه ها انگیخته
72.14 عقل فرعون ذكی فیلسوف كور گشت از تو، نیابید او وقوف
72.15 بولهب هم از تو نااهلی شده بوالحكم هم از تو بوجهلی شده
72.16 ای بر این شطرنج بهر یاد را مات كرده صد هزار استاد را
72.17 ای ز فرزین بندهای مشكلت سوخته جانها، سیه گشته دلت
72.18 بحر مكری تو، خلایق قطره ای تو چو كوهی، وین سلیمان ذره ای
72.19 كه رهد از مكر تو؟ ای مختصم غرق طوفانیم، الا من عُصم
72.20 بس ستاره ی سعد، از تو محترق بس سپاه جمع، از تو مفترق
72.21 بس مسلمان کز تو دین درباخته سرنگون تا قعر دوزخ تاخته *
72.22 بس چو بلعم، از تو نومید آمده بس چو برصیصا، ز تو کافر شده *
73. باز جواب گفتن ابلیس معاویه را
73.1 گفت ابلیسش، گشا این عقد را من مَحَكّم، قلب را و نقد را
73.2 امتحان شیر و كلبم كرد حق امتحان نقد و قلبم كرد حق
73.3 قلب را من كی سیه رو كرده ام؟ صیرفی ام قیمت او كرده ام
73.4 نیكوان را رهنمایی میكنم مر بدان را پیشوائی می كنم
73.5 صالحان را پیشوا و مأمنم طالحان را نیز یاری میکنم *
73.6 باغبانم، شاخ تر میپرورم شاخهای خشک را هم میبُرم *
73.7 این علفها مینهم، از بهر چیست؟ تا پدید آید كه حیوان جنس كیست
73.8 سگ چو از آهو بزاید كودكی در سگی و آهوئی دارد شكی
73.9 تو گیاه و استخوان پیشش بریز تا كدامین سو كند او گام تیز
73.10 گر به سوی استخوان آید، سگ است ور گیا خواهد، یقین آهو رگ است
73.11 قهر و لطفی جفت شد با همدگر زاد از این هر دو جهان خیر و شر
73.12 تو گیاه و استخوان را عرضه كن قوت نفس و، قوت جان را عرضه كن
73.13 گر غذای نفس جوید ابتر است ور غذای روح خواهد سرور است
73.14 گر كند او خدمت تن، هست خر ور رود در بحر جان، یابد گهر
73.15 گر چه این دو مختلف خیر و شرند لیك این هر دو به یك كار اندرند
73.16 انبیا طاعات عرضه میكنند دشمنان شهوات عرضه میكنند
73.17 نیك را چون بَد كنم؟ یزدان نیم داعیم من، خالق ایشان نیم
73.18 زشت را و خوب را آیینه ام خوب را من زشت سازم؟ رب نه ام
73.19 آینه انداخت هندو درد را كاین سیه رو مینماید مرد را
73.20 گفت آیینه، گنه از من نبود جُرم او را نِه که روی من زُدود
73.21 او مرا غماز كرد و راست گو تا بگویم، زشت كو و خوب كو؟
73.22 من گواهم، بر گوا زندان كجاست؟ ز اهل زندان نیستم، یزدان گواست
73.23 هر كجا بینم نهال میوه دار تربیتها میكنم من دایه وار
73.24 هر كجا بینم درخت تلخ و خشك می ببرم، تا رهد از پُشك مشك
73.25 خشك گوید باغبان را، كای فتی مر مرا چه میبری سر، بی خطا؟
73.26 باغبان گوید خمش، ای زشت خو بس نباشد خشكی تو جرم تو؟
73.27 خشك گوید راستم من، كژ نیم تو چرا بی جرم می بُری پیم؟
73.28 باغبان گوید اگر مسعودئی كاشكی كژ بودی و تر بودئی
73.29 جاذب آب حیاتی گشته ای اندر آب زندگی آغشته ای
73.30 تخم تو بَد بوده است و اصل ِ تو با درخت خوش نبوده وصل تو
73.31 شاخ تلخ ار با خوشی وصلت كند آن خوشی اندر نهادش بر زند
73.32 گر تو را بیدار کردم، بهر دین خوی اصل من، همین است و همین *
74. عنف كردن معاویه با ابلیس
74.1 گفت امیر، ای راه زن، حجت مگو مر تو را ره نیست، در من، ره مجو
74.2 ره زنی تو، من غریب و تاجرم هر لباساتی كه آری، كی خرم؟
74.3 گِرد رخت من مَگرد از كافری تو نه ای رخت كسی را مشتری
74.4 مشتری نبود كسی را راه زن ور نماید مشتری، مكر است و فن
75. نالیدن معاویه به حق تعالی از مکر ابلیس و نصرت خواستن
75.1 تا چه دارد این حسود اندر كدو؟ ای خدا فریاد ما رس زین عدو
75.2 گر یكی فصل دگر در من دمد در رباید از من این رهزن نمد
75.3 این حدیثش همچو دود است ای اله رحم کن، ور نه گلیمم شد سیاه
75.4 من به حجت بر نیایم با بلیس كاوست فتنه ی هر شریف و هر خسیس
75.5 آدمی كاو عَلَمُ الاسما بگست در تگ چون برق این سگ بی تگست
75.6 از بهشت انداختش بر روی خاك چون سمك در شست او شد از سماك
75.7 نوحه ی إنا ظلمنا میزدی نیست دستان و فسونش را حدی
75.8 اندرون هر حدیث او شر است صد هزاران سحر در وی مضمر است
75.9 مردی مردان ببندد در نفس در زن و در مرد افروزد هوس
75.10 ای بلیس خلق سوز فتنه جو بر چیم بیدار كردی؟ راست گو
75.11 زانکه حجت در نگنجد با منی هین غرض را در میان نه بی فنی *
76. باز تقریر کردن ابلیس تلبیس خود را با معاویه
76.1 گفت هر مردی كه باشد بَد گمان نشنود او راست را با صد نشان
76.2 هر درونی كه خیال اندیش شد چون دلیل آری خیالش بیش شد
76.3 چون سخن در وی رود، علت شود تیغ غازی دزد را آلت شود
76.4 پس جواب او سكوت است و سكون هست با ابله سخن گفتن جنون
76.5 تو ز حق ترس و، ازو جو قطع نفس که تو از شرش بماندستی به حبس *
76.6 تو ز من، با حق چه نالی ای علیم؟ رو بنال از شرّ آن نفس لئیم
76.7 تو خوری حلوا تو را دُمّل شود تب بگیرد، طبع تو مختل شود
76.8 بی گنه لعنت كنی ابلیس را چون نبینی از خود آن تلبیس را
76.9 نیست از ابلیس، از تست ای غوی كه چو روبه سوی دنبه میروی
76.10 چون كه در سبزه ببینی دنبه را دام باشد این ندانی روبها
76.11 زآن ندانی، كت ز دانش دور كرد میل دنبه چشم و عقلت كور كرد
76.12 حُبك الأشیاء یعمیك یصم نفسك السودا جنت لا تختصم
76.13 تو گنه بر من منه، كژ مژ مبین من ز بد بیزارم و از حرص و كین
76.14 حرص و کین هست از طباع مختلف مر مرا بر چار ضد شد مکتنف *
76.15 من بدی كردم، پشیمانم هنوز انتظارم تا شبم آید به روز
76.16 هم امیدی میپزم با درد و سوز تا مگر این دی مهم گردد تموز *
76.17 متهم گشتم میان خلق من فعل خود بر من نهد هر مرد و زن
76.18 گرگ بیچاره اگر چه گرسنه است متهم باشد كه او در طنطنه است
76.19 از ضعیفی چون نتاند راه رفت خلق گوید تخمه است از لوتِ زَفت
77. باز الحاح كردن معاویه ابلیس را
77.1 گفت غیر راستی نرهاندت داد سوی راستی میخواندت
77.2 راست گو تا وارهی از چنگ من مكر ننشاند غبار جنگ من
77.3 گفت، چون دانی دروغ و راست را؟ ای خیال اندیش پُر اندیشه ها
77.4 گفت پیغمبر نشانی داده است قلب و نیكو را محك بنهاده است
77.5 گفته است الكذب ریب فی القلوب باز الصدق طمانین طروب
77.6 دل نیارامد ز گفتار دروغ آب و روغن هیچ نفروزد فروغ
77.7 در حدیث راست، آرام دل است راستیها دانه ی دام دل است
77.8 دل مگر رنجور باشد بد دهان كو نداند چاشنی این و آن
77.9 چون شود از رنج و علت دل سلیم طعم صدق و كذب را باشد علیم
77.10 حرص آدم چون سوی گندم فزود از دل آدم سلیمی را ربود
77.11 پس دروغ و عشوه ات را گوش كرد غرّه گشت و زهر قاتل نوش كرد
77.12 كژدم از گندم ندانست آن نفس میپرد تمییز از مستِ هوس
77.13 خلق مست آرزویند و هوا زآن پذیرایند دستان ترا
77.14 هر كه خود را از هوا خود باز كرد چشم خود را آشنای راز كرد
77.15 همچنان که در حکایت گفته اند بشنو آنرا تا گشاید بسته بند
برچسب:
نویسنده: farshad